عجب اوضاعی شده ...!؟

دیشب نووه پسریم خیلی بی قراری می کرد ، می گفتن گوشهایش درد می کنه ، کمی تریاک پیدا کردم دادم پسرم گفتم دود کن داخل گوشش آروم می گیره ، گفت

-  بابا می خوای معتادم کنی !؟ این چه کاریه !؟

-  پسرم براچی معتاد بشی مگه شیشیه ؟ یا مس و مفرغ و چه میدونم برنج و گندوم یا جوست یا سهمیه بنزینه که معتاد بشی ؟ ی کم تریاکه ، تازه هشتاد درصدش هم تپاله گاوه

خلاصه سر شما رو درد نیارم با هزار بدبختی بچه آروم شد و خوابید

از طرف دیگه مشکل مادرم بود که بخاطر فشار خون سردرد سختی داشت و مرتب ناله و زاری می کرد و همچنین بخاطر آسم سرفه های پر سر و صدا مانع خواب خودش و بقیه شده بود که به هر شکلی بود قرص زیر زبونی و ... فشارخونش  آمد پایین و با  دودی که تو خونه پیچیده بود آروم شد و خوابید

نگاه به ساعت کردم دوازده و نیم بود با گفتن یک آخیشششششش  تو دلی جانانه  خوابیدم که ناگهان اوضاع وخیم شد

جوانی موتور سوار با خارج کردن صدا خفکن اگزوز موتور با صدای بسیار گوش خراش و وحشتناک از خیابان عبور کرد ( فکر کنم تک چرخ هم زد) و تمام زحمات ما را به باد داد

دوباره گریه بچه و ناله مادر و طلب تریاک ایندفه مشکوک و اضافه شدن سر درد خودم و غرولند های نفس گیر همسر گرامی

آخ خدا جان چی می شد به بعضی جوانها کمی عقل می دادی و به دولت محترم امکان استخدام آنها ؟ تا اونا هم زن بگیرن بچه دار بشن نروند تو خیابون ساعت یک تک چرخ بزنن ! هان چی می شد !؟

بعد از مدتی دوباره اوضاع آروم شد و همه خوابیدیم که خدا شب بد نده !!! ناگهان دوباره موتور سوار محترم با همان صدای وحشتناک بعلاوه زمین خوردن و سر و صدای همسایه ها بر علیه او و ...

در حال عصبانیت شدید توی دلم گفتم  ، آخه مگه این مملکت صاحب نداره که جلوی این وحشی بازیها رو بگیره !؟

حدود ده دقیقه از این فرمایش گرانقدر تو دلی نگذشته بود که صدای زنگ در خونه به صدا در امد ، به خانمم گفتم

-  خانم جان امدن سراغم ، من از پشت بام فرار می کنم ، جون تو و جون بچه ها ، حلالم کن ، خدا حافظ

خانم : چی ! فرار ! مگه چکار کردی ! چند بار گفتم تریاک نده دود کنن تو گوش بچه ، گوش نکردی

گفتم : نه عزیزم ، بخاطر تریاک که کار ندارن ، آزاده ، بخاطر اینکه تو دلم گفتم مملکت صاحب نداره

خانم : چی ، کی این حرف و زدی ، کجا گفتی

گفتم : عزیزم امشب که ناراحت شدم تو دلم گفتم

خانم : تو دلت ! کسی که از تو دلت خبر نداره ! چی می گی برا خودت !؟

گفتم : چرا عزیزم ، دل موش داره موش هم گوش داره ، وقت ندارم خدا حافظ من رفتم

حدس می زدم الان سه الی چهار تا ماشین انتظامات تمام مسلح جلو در خونه با حکم جلب من و با حکم قانونی بریزن داخل خونه

با ترس از راه پله بالا رفتم ، طبقه دوم نگاه سریع به در حیاط انداختم

خانم خوشگلا هستند نیمچه پاکستانی روزی چند تاشون سر چهار راه و پشت چراغ قرمز و تو مکانهای عمومی جلو آدم و می گیرند و با لهجه قشنگی می گن آقا تو را خدا کمک کن

خوشبختانه یکی از اونا جلو در بود و از مامور خبری نبود ، برگشتم رفتم جلو در گفتم

-  آخه ساعت دو شب چه وقت گدایی !؟

( لطفا این قسمتها را با لهجه بخوانید )

- آقا تو رو خدا اومدم اضافه کاری ، نیاز دارم ، تو رو خدا کمک کن ، جون بچه هات  ، اصلا بیا فالتو بگیروم ، دست تو بده  کف دستتو ببینم !؟

-  برو ببینم خدا خیرت بده ، بدو بیرون ببینم ! پدر ما رو در اوردی  بدو  بیرون ! همه جا هستید ، روز و شب هم ندارید ؟

ناگهان حمله کرد به سمت من که دستم رو بگیره که خانمم گفت ، صبر کن خانم  ، صبر کن

با عجله رفت دستکش آشپزخانه آورد گفت بیا بپوش دست تو بده فالتو بگیره زودتر بره ، یک ساعت بخوابیم ، مگه فردا نمی خوای بری سر کار

دست کش با نظارت کامل  همسر گرامی پوشیدم به طریقی که به هیچ وجه دستمون لختی بهم نخوره و آنگاه دست مظلومم را در اختیارش گذاشتم

( لطفا با لهجه بخوانید )

-  این خط ببین میره سمت شمال ها ،  این یکی مثل زد انگلیسی هستش ها ، ای کوهان شتر چیه کف دستت ، ای چو  کله ای می بینم ماسک زده ، تو خوشبخت می شی ، ی زن خوش اخلاق می گیری ، پول دار می شی ، اگه کمی عرضه داشته باشی رئیس می شی ، با دمت گردو میشکونی ...

خلاصه پنج تومان بهش دادم و گفتم ، اینا که گفتی درسته  ، گفت

-  ها بععععله که درسته ، ولی بیا یک بار بی دستکش فالتو بگیروم تا مطمعن شم ، پنج دیگه بده تا بی دستکش فالتو بگیروم

یک هو خانمم گفت بسه ، بسه ، بلند شو برو ، زنکه نامحرم ، ( بی دستکش فالتو بگیروم )

خلاصه ، با هر بدبختی بود پنج دیگه بهش دادیم و بیرونش کردیم و رفتیم به قول ننه جان کپه مرگ بزاریم

برا ی نماز صبح گوشی موبایل تنظیم کردم اذان پخش می کنه ، آن شب بدلیل خستگی و بی خوابی مفرط خاموشش کردم و با عصبانیت گفتم : خدایا فردا نماز نمی خونم ، خسته ام ، آخه این هم شد شب ، و زمزمه کنان خوابیدم ( شب که از راه می رسه   غصه هم باهاش میاد .... خدا بیامرزدت هایده خانم ، درست گفتی )

موقع نماز صبح طبق عادت بیدارشدم و طبق عادت نماز خوندم و آب جوشی نوش جان کرده و عازم اداره شدم

آن روز تو اداره  بخاطر خسته گی ، خیلی بد با ولی نعمتهایم ( ارباب رجوع ) برخورد کردم ، حوصله کار کردن نداشتم و مدام صدای وحشتناک موتور بدون صدا خف کن و فالتو بگیرم خانم نیمچه پاکستانی در گوشم می پیچید

با اون حال و روز با همکاران و با رئیس گرامی و همچنین ولی نعمتها ماجراها داشتیم که اگه فردا شب جان سالم بدر بردم و توان داشتم در یک پست مستقل برای شما عزیزان تعریف می کنم

فعلا خدا حافظ