مار غول پیکر
یادت می اید عزیزم
ان هنگامی را که
دستانت درون دستانم بود
کنار خطوط آهنی
و به اوج خیره شده بودیم
بلندترین نقطه ( سیلو )
انجا که لک لک های زیبا با لباسهای سفید مانند عروسانی خوشبخت درون کلبه زیبا خود به جوجه ها غذا می دادند
وقتی قطار از کنارمان رد می شد با کف دست برای مسافرین بوسه های گرم و اتشین مهربانی پرتاب می کردیم
یادت هست ؟!
یادت هست ارزو می کردیم روزی ما مسافر این غول بیابانی باشیم و در اولین شهر برایمان بوسه مهربانی و عاشقانه پرتاب کند ؟!
ولی چه بد شد که این بار من مسافر بودم و تو برایم ان بوسه جدایی را پرتاب کردی
قطار را دوست دارم با تمام خاطراتش
قطار را دوست دارم چرا که درون ان تو را و اغوش دلنوازت را یادم می اورد
قطار را دوست ندارم چرا که ان مار غول پیکر جدایی تو را یادم می اورد
قطار را دوست دارم چرا که تو را دوباره به اغوشم می کشاند
گاهی در خواب و گاهی در بیداری
قطار را دوست دارم چون ماری که در چشمانش هر شب تو را می بینم
قطار را دوست دارم چرا که ...