# برای نوشتن همین

✍حسن بیات "

این روزها برای موندن برای عاشقانه خوندن دیگه هیچ حرفی ندارم " همیشه قلم و کاغذ آماده نوشتن روی میز جلو چشم هایم اماده انجام وظیفه بودن اما برای نوشتن دیگه نه دل و دماغی مونده بود و نه حوصله ای و نه می شد ان چیزای رو که تو ذهن داشتم و روی کاغذ بیاورم من که تنها پند و اندرزم همیشه به اطرافیانم این بود که در زندگی اول و اول و اول خواندن و دوم و دوم و دوم و دوم نوشتن بود ، حتی به نوه های شش و هشت ساله ام اگه داری تو عقل و دانش و هوش نکن هرگز نوشتن را فراموش حالا دیگه مدتی هست که نه می خوندم و نه می نوشتم مثل بابی ساندز اعتصاب کرده بودم و یا ... قلم روی میز بد جوری چپ چپ نگاهم می کرد و کاغذ با زبان بی زبانی بهم می گفت _ جهنم ننویس ؟!! همین که من رو اماده گذاشتی و پشه ها با نشستن و بلند شدن روی من اثاری از خود بجا می گذارند از آن چیزهای که می خواهی بجا بزاری خیلی خیلی بهتره تو دلم باهاشون همدردی می کردم هر چند خودم نیاز شدیدی به همدردی داشتم ناگفته نمونه که بعضی وقت ها قلم غم مرا می خورد و به کاغذ می گفت _ ولش کن بیچاره رو ، حق داره ، این روز ها بهترین یادگار و اثری که می شه از خود بجا گذاشت سکوت هست ؛سکوت ؛ : این روزا برای موندن ، برا عاشقانه خوندن ، دیگه هیچ حرفی ندارم ، یا اگه دارم چه بهتر که به لبهام نیارم : تا اینکه امروز راس ساعت هیجده ، بلاخره ، تصمیم به نوشتن گرفتم و با خودم گفتم _ اره بنویسم حتی یک متن مزخرف ، بدرد نخور ، بی سر و ته ، فقط رقص زیبا و دلنشین قلم و رو کاغذ ببینم ، حالا با هر آهنگی ، فقط دستم دوباره بره سمت قلم ، حسش کنم ، کاغذ و عاشقانه نوازش کنم، دلاشون ببرم ، دلم و ببرن ، .... " ساقی امشب منم و راه شب و دست نیاز با ، دو پیمانه ، از ان تلخ ، مرا باز بساز (؟ ) " ولی بازم نشد ، چون قلم و کاغذ غیب شده بودن تمام خونه رو دنبال انها گشتم ، قفس کتاب خونه ، روی میزها و کشوی میزها ، و ... یک ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت و ... انگار هیچ وقت نبودن یک جایی هم بودم که نمی شد بپری سوپری سر کوچه و بجای این همه گشتن یک قلم و کاغذ جدید بخری و گر نه به جای آن دو رفیق قدیمی دو رفیق جدید فراهم می کردم و به گمشده هام می گفتم " سوختن و ساختنم حدی داره " بعد از ساعت ها گشتن و پشیمان شدن از تماشای رقص قلم یکهو چشمم افتاد به لبه مبل و ان دو ورجک رو زیر مبل پیدا کردم و با اشتیاق براشون خوندم " با جدایی هات کرده بودی داغم _ چرا اومدی دوباره سراغم " خیلی خوشحال و به قول امروزی ها ریلکس قلم و گرفتم تو دستم و کاغذ اماده روی میز "قلم در دست می گیرم که بنویسم جهانم را چنان با احتیاطم که نبازم تکه نانم را _ زهره هوشیار " متاسفانه از بس دنبال این دو رفیق قدیمی گشتم که متاسفانه همه چیز یادم رفته بود و دیگه آهنگی تو ذهنم برای رقصاندن قلم نداشتم پس رو کردم به انها و گفتم " من که همه چی رفته بود ز یادم من که دلمو زیر پا نهادم با جدایی ها ت کرده بودی داغم چرا امدی دوباره سراغم وای برو برو برو که ز تو گذشتم حالا دیگه باورم شده اینه سر گذشتم " این جریان تا ( سحر ) زمان برد ( با همکاری حمیرا 😂)